๏̯͡๏ اפـسـ☂ـــاس هـاے بـــــ☂ــــارانــے ๏̯͡๏ N1MA

نمایه کاربر
armin_k2
کاربر حرفه ای
کاربر حرفه ای
پست: 27065
تاریخ عضویت: پنج شنبه 4 خرداد 1391, 12:00 am
محل اقامت: [̲̅1̲̅][̲̅3̲̅][̲̅1̲̅][̲̅0̲̅]

Re: ๏̯͡๏ اפـسـ☂ـــاس هـاے بـــــ☂ــــارانــے ๏̯͡๏ N1MA

پست توسط armin_k2 » شنبه 29 اسفند 1394, 6:32 pm

[CENTER]به سرم زده اسم تاپیکو عوض کنم بذارم

خاطرات مرده

چطوره؟

تصویر[/CENTER]


نمایه کاربر
Khano0o0oM
ناظم انجمن
ناظم انجمن
پست: 14748
تاریخ عضویت: چهار شنبه 11 خرداد 1390, 12:00 am
تماس:

๏̯͡๏ اפـسـ☂ـــاس هـاے بـــــ☂ــــارانــے ๏̯͡๏ N1MA

پست توسط Khano0o0oM » سه شنبه 10 دی 1398, 11:01 pm

و روزی رسید که فقط تصویر خیالی و موهوم او کنارم به جای ماند ...
نمایه کاربر
Khano0o0oM
ناظم انجمن
ناظم انجمن
پست: 14748
تاریخ عضویت: چهار شنبه 11 خرداد 1390, 12:00 am
تماس:

๏̯͡๏ اפـسـ☂ـــاس هـاے بـــــ☂ــــارانــے ๏̯͡๏ N1MA

پست توسط Khano0o0oM » پنج شنبه 12 دی 1398, 8:55 pm

آدم یکبار عاشق می شود و بعد از آن سعی در تکرار آن لحظات با کسی دیگر میگیرد و از این کپی مذبوحانه رنج میکشد.
نمایه کاربر
m2.1988
کاربر جدید
کاربر جدید
پست: 15
تاریخ عضویت: یک شنبه 15 دی 1398, 9:41 pm
محل اقامت: کرج
تماس:

๏̯͡๏ اפـسـ☂ـــاس هـاے بـــــ☂ــــارانــے ๏̯͡๏ N1MA

پست توسط m2.1988 » پنج شنبه 26 دی 1398, 9:21 pm

آدم اگر آدم باشد هیچوقت عاشق نمیشود...
N i m a 4 0 3 0
کاربر جدید
کاربر جدید
پست: 15
تاریخ عضویت: دو شنبه 23 دی 1398, 11:06 pm

๏̯͡๏ اפـسـ☂ـــاس هـاے بـــــ☂ــــارانــے ๏̯͡๏ N1MA

پست توسط N i m a 4 0 3 0 » شنبه 28 دی 1398, 6:56 am

امروز مجبور بودم به سربازی شلیک کنم ،که وقتی روی زمین افتاد اسم زنش را صدا می کرد.
ماریا....ماریا....
و بعد جلو چشمان من مرد.
به گردنش آویزی بود که عکس عروسی خودش و دخترک کم سنی در آن بود .حدس زدم ماریاست،از خودم بدم آمد.من معمولا پای افراد را نشانه می گیرم ؛سعی می کنم آنها را نکشم؛فقط زخمی میکنم تا دنبال ما نیایند.اما وقتی پای این سرباز را نشانه گرفته بودم ،ناگهان خم شد و گلوله به سینه اش خورد...
حالا ماریای کوچکش چقدر باید منتظر بماند ؛چقدر باید شال و پیراهن گرم ببافد که یک روز مردش از جنگ برگردد....
ماریا حتی نمیداند که مردش زیر باران برای آخرین بار فقط اسم او را صدا زد.
#جنگ بدترین فکر بشر است؛از بچگی فکر می کردم مگر آدم ها مجبورند با هم بجنگند و حالا می بینم بله ،گاهی مجبورند؛چون آنها که دستور جنگ را می دهند زیر باران نیستند؛میان گل و لای نیستند
و با فکر چشمان سبز ماریا نمی میرند؛آنها در خانه های گرم شان نشسته اند،سیگارمی کشند و دستور میدهند...
کاش اسلحه ام را به سمت کسانی می گرفتم که در خانه های گرمشان نشسته اند بچه هایشان در استخر شنا می کنند و آنها با یک خودنویس گران،حکم مرگ هزاران همسر ماریاها را امضا میکنند؛راحت تر از نوشتن یک سلام!
موضوع جدید ارسال پست